سيد محمد باقر برقعى

4003

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جز راه حق مپوى و بجز حرف حق مگوى * اين است آنچه شيوهء اهل طريقت است آزادگان به راه حقيقت دهند جان * آنجا كه مرد فضل و شرف مرگ ، راحت است ليكن دريغ و درد كه ديدم به چشم خويش * فضل و هنر نشانهء ادبار و نكبت است هرجا هنروريست به صد رنج مبتلاست * هركس كه پاك زيست اسير مصيبت است آزادگى نماند كه از او دهم نشان * آزاده را نصيبى اگر هست محنت است ديدم نواى عشق و حقيقت بشد خموش * هر چيز جلوگاه مجاز است و صنعت است قدر كسان به فضل و شرف استوار نيست * ناكس نگر به مسند اقبال و حشمت است خالى شده‌ست بيشه ز شير ژيان چنانك * روباه را براى تكاپوى فرصت است بارى ميان آنچه شنيديم و خوانده‌ايم * با آنچه ديده‌ايم تفاوت به غايت است يا رب كدام راه ، ره نيكبختى است * فكرم در اين قياس گرفتار حيرت است من جز به‌سوى حقّ و شرف رو نمىكنم * هرچند كس نه طالب حقّ و فضيلت است گنج قناعت و هنر اى دل مراد ماست * « گوهر چو دست داد ، به درياچه حاجت است » گلستان درى دميد نورى در اوج آسمان سخن * گرفت روشنى از پرتوش جهان سخن هزار اختر رخشان از او پديد آمد * به دلربايى و منظر ، چون لعبتان سخن زبان فارسى آن چشمهء فروزان است * كه زنده كرد به انوار خويش جان سخن پرير مشرق زيباى او خراسان بود * ديار فرّخ من ، زادگاه و كان سخن هنوز نيز فروغ ادب از او تابد * به جلوه‌هاى فراوان به شارسان سخن هنوز زمزمهء شاعر خراسانيست * سرود قافله‌سالار كاروان سخن * * « ز هرچه هست در اين رهگذار بىمعنى » * « شريف‌تر » نتوان يافت از بيان سخن سخن نگار گر روح و فكر انسان است * شگفت معجزه‌اى هست در توان سخن همه معارف دينى و حكمت و عرفان * رسد به خلق به نيروى ترجمان سخن بيافريد بس آثار نغز و شورانگيز * به عين طبع گهرزا ، خدايگان سخن سخن چو پاره‌اى از روح صاحب‌سخن است * فروچكيده به هر صفحه از بنان سخن